شب وشبگرد

شبگرد امشب هم ...

۹.۲۷.۱۳۹۱

روسپى

يك چيز هست
كه من را
دارد مثل سگ
ميخورد در چشم هايت
و اين همان حس غروريست
كه به تو دارم

۹.۲۳.۱۳۹۱

لك لكى

آفتاب زده و
رنگ پرانيده
دل تاريكت
اينهو خورشيد
راه ميرود
خوش خوشانت ميشود
دل جر خورده ام را
مى بينى؟

باد و بود

پشت بادهاى وحشى
هزار نفس درخت گم شده
لخت لخت
ديوار كمترين تاوانيست
كه خواهى پرداخت
خر وحشى!

۹.۲۲.۱۳۹۱

بوى باران بوى گل

آخر نميشود
با تو راه رفت و
باران نبارد
منظورم را مى فهمى?
اصلاً نمىشود
گل بدهد، دنيا؟
كش كشانش مى شوى
بو مى دهى مثل بهار
يخ زاده ى گل صفت

۹.۱۹.۱۳۹۱

انتقام

اين روز ها
همه كارم شده
حساب كردن كارهايى كه نبايد ميكرديم
از همه مهم تر انتقام
نبايد ميكردى

۹.۱۸.۱۳۹۱

چش دريده

يك روز دوباره
با من مثل آدم هاى اهلش
ميخندى
و من چشمان وحشيت را
براى خنديدنش
مي پرستم
مثل همين الان

بند انگشتى

بوى برگ هاى پاييزى
در ميان سينه ات
گم مي شود
انگار از درختها
به جاى برگ
بايد من سبز بشود
تا بلكه جا شوم در آغوشت
بند انگشتى

۷.۰۱.۱۳۹۰

چشم هات

یک کم دیگر
بنوش
از سرتا پا خسته جان ترین خزنده ی روی زمین را
امروز برای سیاه چاله های آسمان هم روز خوبی نبود
انگار تمام دنیا بی عصاره می شود
در نگاهت
خون آشام های آندر ورد هم به چشمان تو نمی رسند
یک بار دیگر بکِش شاید این بار خیس شود لبانت
از آب حیات من
این بار قول میدهم خون سرد نباشم

۶.۳۰.۱۳۹۰

نگاه

نگاهت

در توهم بی نهایت

به من برخورد می کند

آرزوی نگاهت چشمان من است

و آرزوی ریل ها در آغوش گرفتن یک دیگر

۶.۲۸.۱۳۹۰

عبادات

یک شب را فقط آزرو نکرده بخواب
ببین فردا امید می ماند.
یک بار خیسش نکن
بر سرش بنشین
و آن چوب پمبه ای که الان 20 و چندی است ماندنی شده، بکَن
یک بار امشب را فقط خم و راست نکرده، بخواب
شاید همین فردا آمدنی شود، شاید

۶.۱۹.۱۳۹۰

azhidahak


و بارها لب های خشکیده ام را
بر رویش خم و راست کرده
توی هر هزار تو یش آژیدهاک ها را بیدار شسته
و آتش زنان
به جنگ این علف زار پیر می روم
یک بار پرسیدی چرا این قدر دیر دیر؟؟؟
یک بار بوییدی زبان کشان؟؟؟
هیچ شد ناشودنی ترین لباس هارا
که برای هر تنی نفس گیر است
بر تنش اندازه گیران به تن پوشانی
و او از خوش حالی ِ آنکه تو بر تنش می پوشانی،
دستانت را لمس می کند،
در همان شکنجه گاه مدرن بشر به گریه نیوفتد؟
گلایه کنان کف بر لب نیاورد
خسته که شد، خفه شده جان دهد
و باز دوباره این عذاب را خوره ای بر او نیاوری؟
یک بار شد برایش سیاه بپوشی
و یا حداقل جان بی جانش را خاک کنی؟
یک بار بیا و روح این حشره نه، این موجود مفلوک تو سری خور را سلام کن
فقط یک بار

۴.۲۹.۱۳۹۰

ناشناس

 

هی به من می گوید

دنیا از جنس دل هر فلان قدر نامرد زن روز گار

بلکه هم بیشتر

دنیا سنگی تر از هر فلان قدر ساحل اقیانوس خزر و

هی هل می دهی هر کس و ناکسی را به دهانش، دریا؟

بکش که من کشاله تر از هر باله و هزار آدامس بادکنکی و آبنبات کشی هستم

یک بار

پشم هایم را بندیدم

چشم هایم را سرمیدم

گونه هایم را سرخیدم

یک دم …

راستی چه رنگ روژی دوست داشتی

نارنجی کدر خوب است

حالا یک دم …

آری من دنیا را عوض خواهم کرد

۴.۰۸.۱۳۹۰

لختِ لخت

تمام لباس های دنیا را هم اگر بپوشی

باز

ندیدنت معموریتی غیر ممکن تر از هزار فیلم ... تخیلی ست

۴.۰۷.۱۳۹۰

خائن

اگر یک چند صد سال دیگری هم باشد

روز، ابر، تابستان، خورشید، عینک، رویا

همه هم اگر تمام شود

باز شب خواهد ماند

آخر هر چیزی شب خواهد ماند

شب با صدای پای من

در کوچه ها خواهد گشت

و بوی زندگی را خواهد شست

شبِ تنها خائن نیست

شب تنها جایی است که بوی خون نمی دهد

۴.۰۵.۱۳۹۰

شبگرد

صدای پای شبگرد را

به دندان بگیر و

بخند از شیرینی تنهایی

چشمانت

آسمانم سفید

خورشیدم سیاه

ابرهایم را که رنگ می کنی

بامداد سیاه و گه گاهی سرمه

هر روز چند سالی از عمرم را کم میکنی

بد مصب

هرزه ترین هواهای دنیا را دارد

حراجی است این قلب بد مصب

می فروشد تک تک عشق هایم را

عشق به پیپم را نه

این فروشی نیست

عذر خواهم

این تنها دودی است که همرنگ توست

یک رنگ و بوی خوش کاپتان بلک را می دهد

بوی خوش نفس هایت

وقتی در آب پرواز می کنی

وختی سیاه کردی دنیا را بر چشمانم

به جور دانه دانه خاکستر های بی مصرف

کلاغ

هر جای این دنیای لعنتی

قدم بگذاری کلاغی ریده است

این چن قدم آخر را

بر روی فضل های بینهایتی میگذارم

که از هر کلاغی

مشکی تر است

بازی

شب را هر وخت که خواستی

می توانی

بگیری به بازی

بازی کردن با بازیچه های من

خسته که شدی

باز بازی را بسپار به احلش

من دست بازیگری دارم

!!!!

هر بار نگاهت را برای پایانی سرد تر از بهار تنم

برای چشمان بی باران

و ابرهای بی ناموس

برای خاک کفشهایم

برای خواب لباس های زیر

می چرخانی از من

می چرخانی دنیا را

در نگاه سرد و بی ناموس و بی بارانت

وقتی نگاهت را از گرمای تنم میگیری

گرم که شدی

میریزد بیرون

تمام غرور جوانیم

خوره های وجودت

بریز نگاهت را

نگاهت جان دارد

جان میخواهد تنم

مژه

دلم میگوید

مژه گانم میریزد هر وخت دروغ می گوید

الان چشمانم ماهی ست،

پولک پولک، مثل آسمان

خیس، مثل کویر

گرم، نمی دانم بعد از این کجایم را حصار کنم

دیگر چاله ای ست

دروغ که بگویی

پر می شود از تو

کثیف و بد بو مثل همه ی مرد های دو آتیشه و

همان سیخ به جگر نشسته

period

چند شبی است که دردناک شده است

و من نگاهت را   حساب نکرده

دست و پایم را کادو پیچیده

می فروشم به داروخانه

قرصم را می گیرم

آرام که شدم

دوباره می زنی بر سرم

مردانگی ام را

این بار کند شده روندش

بزن

من خوابم

امشب بیشتر می…

می…

میخوابم

بیشتر خواهی ماند در چشمانم

۲.۱۵.۱۳۹۰

قناری

(( بزن

بال هایم را

اگر حرفی زدم

می توانی دمم را هم بچینی

باز کن

بزن بالهایم را))

باز که کرد

بال زد و رفت

حالا می زنم بالهایم را

و گوش هایم

پنجره

امروز پنجره ها را باز که نه

توری بندان می کنند

عروسکی

دلم را باز که می کردم

می فهمم

پنجره توری می خواهد

آسمان

تمام اشک هایت را هم اگر

آسمان باشم

باز آسمان کویرم

شمع

به شمع بگو بمیرد

((- امروز سی و اَندی ست

که شمع و گل و پروانه سیاه پوشیده است

و بازی ما لی لی نیست

لنگ می اندازیم

صورتی که شد زمینش

- خودش اِند تفریح است

- الان سی و چندیست

- شمع باید بمیرد

قبلا برق نداشتیم

نفت نداشتیم

- شمع هایمان را با تابستان قسمت می کردیم

خورشید را شمع می کردیم

شمع دانی هامان سبز

جانهامان سرخ

کلاش و f و شاهین سیخی چند؟؟

-شمع ها باید بمیرند))

شمع ها را دار که زدند

پول آب می دهیم

پول گاز جدا!!!

آتیش

ناخن هایم را هی …

گریه می کند

و حلقه ام خیس می شود

خیس که شد، دست هایم

لباس هایم قرمز می شود، و زرد

حالا

سرخی ناخن هایم از تو

و زردی اشک هایت از من

نگاه

ما مــرده و تســلیم نگــاهت هسـتیم

از بوسیـدن تو شب به سـحر سر مستیم

بنشـیـن و ببیــن کرد لـبت با مـا چـه

کین چون مه و شب ما به رهت بنشستیم

هر روز خدا اشک به چشـمم کـردی

با دیده ی خود سنگ به قلبم کـردی

شب کن ره و برگرد به پیشم ای عشق

چشـم و دل ما را تو مــرحم کـردی

۲.۱۲.۱۳۹۰

آرزو

اگر یک شب آرزویت را نکرده باشم

خواب را تاب می کنم

خسته که شدی

آرزو را خواب می کنم

۲.۰۷.۱۳۹۰

نگاه بی آغاز

هر بار که نگاهت را برای پایانی سرد تر از بهار بی برگ تنم

برای بهار بی باران

برای ابر های بی ناموس

برای اشک های کفش هایم

برای یک شب دیگر بی خوابی

برای تو

از چشمانم می چرخی

می چرخد دنیایم در نگاهت

در نگاه سرد و بی ناموس و بی بارانت

در اشک هایم

وقتی نگاهت را

از سرمای تنم میگیری

گرم که شدی می ریزد بیرون

تمام غمهایم

می ریزد بیرون تمام خوره های وجودت از من

بریز قطره قطره نگاهت را

نگاهت جان دارد

جان می خواهد تنم

۲.۰۴.۱۳۹۰

شورت های فراموش شده

اگر

شلوارت را هم

به من بدهی

باز هم

یک مشکل دیگری هم هست

حال

من را بی شلوار

پهن کن در خیابان

تا خشک نشده

تکیه ای باشم برای شورتهای خیس

۲.۰۳.۱۳۹۰

شعر آغوز

 

علی شعر خانگی می گوید

شعر بی صنعت استاد

شعر لای انگشتان بی بی

وقتی تنور را الو می کند برای

نان پنیر صبح کویر

شعر چوب خان وختی

زمین می کوبد درد هایش را

از ترس شغال های شاعر

شعر نرینه

۲.۰۲.۱۳۹۰

چس مدرن!!!


بیات شد شعرمون، ای داد و بی داد

زیاد شد حرفمـون، ای داد و بی داد

نگـاش کن جان من سیبیل استاد

تا تنبونش میـاد، ای داد و بـی داد

 

***

 

ادبیات پاس نکردیم، کوتا بیا استاد

حافظ رو باز نکردیم، کوتا بیا استاد

هرچی بگی که اینه منطـقه ی شعر

بازم ما بر می گردیم، کوتا بیا استاد

۱.۲۹.۱۳۹۰

۱.۲۷.۱۳۹۰

سوسیس

سوسیسم را امروز

کادو پیچیده

می اندازم به جانت

اگر سانسور را فاکتور بگیریم

سوسیسم خوشمزه ترین سوسیس دنیاست

۱.۲۵.۱۳۹۰

خوراک بندری

سوسیس های محترم به خط

امروز قرار است کربلا کنیم

شب

امشب
ستاره باز

با آن نگاه تیزش من را باد می کند

باد که کردم

جای ماه را می گیرم

ماه که نه

ماهی ات باشم

درگوشه ی حوض همسایه

گه گاهی سنگی بیندازی تا من دور سنگت پرواز کنم

۱.۲۴.۱۳۹۰

خواب

شبگرد امشب هم خواب ماند

- دیگر از فردا شروع خواهم کرد

این را گفت

جایش را انداخت

فردا مرد

۱.۲۳.۱۳۹۰

بودن یا نبودن

مسئله تو نبودی

مهم حس انتظاریست که با آن آرامم

پوتین 2

پوتین هایم را

یادگاری می فرستمت

از خط مقدم چشمهایت

واکس خورده

با یک قطره اشک از قلبم …

پوتین

دیروز دوباره پوتین های سربازی پدر بزرگت را پایت کرده بودی

فقط مانده چشم هایم که راه راه شود زیر قدم هایت

۱.۲۱.۱۳۹۰

درد بی دردی

عجب حال عجیبی است وقتی

وقتی کفشهایت را می پوشی

می پوشانی چشم هایم را از نگاهت

نگاهت را می فروشی به هر مغازه ای

مغازه ای را که من را حراج هم نمی کند

نمی کند دلم در زیر کفش هایت گله ای

گله ای درنگاهم اوج می گیرد

اوج می گیرد نفسم در میانه ی سینه ام و در گلویم می ایستد

می ایستد و باز هم نگاه نمی کنی

نگاهم را هدیه می کند بغضم

بغضم هم اشک می ریزد

می ریزد از آسمان غم تو

تو می روی و مغازه ها را دید می زنی

۱.۲۰.۱۳۹۰

انتظار

اگر امروز را هم

مثل دیروز

مثل روز های دیگر

همین روز های لامصب که هی می آید و تو …

همین روز هایی که سال پیش را بی تو …

اگر امروز هم بیاید و برود

فردا راهم با خود ببرد

به من چه ربطی دارد

من ساخته شدم تا منتظرت باشم

هر چه بیشتر نیایی بهتر

شب

شب

خوابم را برایم خواندی

از روی کتاب های کودکیم

داستان های شبانه ساعت 9 رادیو

خوابم نبرد از ترس آنکه خوابی جز خواب تو ببینم

۱.۱۸.۱۳۹۰

من در میان بغض نگاهم به تو له له می زنم

اما تو کون سیگارت را هم به من نمی دهی ( به جای واژه کون می توان از ماتحت، فیلتر، یا حتی کلمات ساده تری نظیر ته استفاده کرد!!!!)

باران

از باران متنفرم ای خدا

از اشک های بهار

از عطر نفس تازه ی تو وقتی در آغوش می کشی من را

از باران متنفرم ای خدا

از اشک های تو

از یادآوردن غم هایت

باران گریه دارد ای خدا

از باران متنفرم

وختی در آغوش می کشد من را

۱.۱۶.۱۳۹۰

قطار

قطار
انسان تر از آنچه تو فکر می کنی
مرا تف می کند بیرون
مرا تف می کنی
روی سنگ فرش خانه ات
من آرامم وقتی تفاله ای لای سنگفرش خانه ی فحشای تو باشم

۱.۱۵.۱۳۹۰

کودک روی صندلی کناری
با آن ساعت مشکی مارکش
و چشمان خیره به تلویزیون
روی اعصابم ضرب می گیرد
با ان انگشتان چاق اشرافیش
دست بردار از این ریتم ... ای که روی میز می زنی لطفا
...

سقف

همیشه نور های سقف را دوست داشتم

چه قدر خوش به حال من و چراغ های هالوژن سقف است

وقتی شال می پوشی