كه من را
دارد مثل سگ
ميخورد در چشم هايت
و اين همان حس غروريست
كه به تو دارم
یک کم دیگر
بنوش
از سرتا پا خسته جان ترین خزنده ی روی زمین را
امروز برای سیاه چاله های آسمان هم روز خوبی نبود
انگار تمام دنیا بی عصاره می شود
در نگاهت
خون آشام های آندر ورد هم به چشمان تو نمی رسند
یک بار دیگر بکِش شاید این بار خیس شود لبانت
از آب حیات من
این بار قول میدهم خون سرد نباشم
نگاهت
در توهم بی نهایت
به من برخورد می کند
آرزوی نگاهت چشمان من است
و آرزوی ریل ها در آغوش گرفتن یک دیگر
هی به من می گوید
دنیا از جنس دل هر فلان قدر نامرد زن روز گار
بلکه هم بیشتر
دنیا سنگی تر از هر فلان قدر ساحل اقیانوس خزر و
هی هل می دهی هر کس و ناکسی را به دهانش، دریا؟
بکش که من کشاله تر از هر باله و هزار آدامس بادکنکی و آبنبات کشی هستم
یک بار
پشم هایم را بندیدم
چشم هایم را سرمیدم
گونه هایم را سرخیدم
یک دم …
راستی چه رنگ روژی دوست داشتی
نارنجی کدر خوب است
حالا یک دم …
آری من دنیا را عوض خواهم کرد
تمام لباس های دنیا را هم اگر بپوشی
باز
ندیدنت معموریتی غیر ممکن تر از هزار فیلم ... تخیلی ست
اگر یک چند صد سال دیگری هم باشد
روز، ابر، تابستان، خورشید، عینک، رویا
همه هم اگر تمام شود
باز شب خواهد ماند
آخر هر چیزی شب خواهد ماند
شب با صدای پای من
در کوچه ها خواهد گشت
و بوی زندگی را خواهد شست
شبِ تنها خائن نیست
شب تنها جایی است که بوی خون نمی دهد
آسمانم سفید
خورشیدم سیاه
ابرهایم را که رنگ می کنی
بامداد سیاه و گه گاهی سرمه
هر روز چند سالی از عمرم را کم میکنی
هرزه ترین هواهای دنیا را دارد
حراجی است این قلب بد مصب
می فروشد تک تک عشق هایم را
عشق به پیپم را نه
این فروشی نیست
عذر خواهم
این تنها دودی است که همرنگ توست
یک رنگ و بوی خوش کاپتان بلک را می دهد
بوی خوش نفس هایت
وقتی در آب پرواز می کنی
وختی سیاه کردی دنیا را بر چشمانم
به جور دانه دانه خاکستر های بی مصرف
هر جای این دنیای لعنتی
قدم بگذاری کلاغی ریده است
این چن قدم آخر را
بر روی فضل های بینهایتی میگذارم
که از هر کلاغی
مشکی تر است
شب را هر وخت که خواستی
می توانی
بگیری به بازی
بازی کردن با بازیچه های من
خسته که شدی
باز بازی را بسپار به احلش
من دست بازیگری دارم
هر بار نگاهت را برای پایانی سرد تر از بهار تنم
برای چشمان بی باران
و ابرهای بی ناموس
برای خاک کفشهایم
برای خواب لباس های زیر
می چرخانی از من
می چرخانی دنیا را
در نگاه سرد و بی ناموس و بی بارانت
وقتی نگاهت را از گرمای تنم میگیری
گرم که شدی
میریزد بیرون
تمام غرور جوانیم
خوره های وجودت
بریز نگاهت را
نگاهت جان دارد
جان میخواهد تنم
دلم میگوید
مژه گانم میریزد هر وخت دروغ می گوید
الان چشمانم ماهی ست،
پولک پولک، مثل آسمان
خیس، مثل کویر
گرم، نمی دانم بعد از این کجایم را حصار کنم
دیگر چاله ای ست
دروغ که بگویی
پر می شود از تو
کثیف و بد بو مثل همه ی مرد های دو آتیشه و
همان سیخ به جگر نشسته
چند شبی است که دردناک شده است
و من نگاهت را حساب نکرده
دست و پایم را کادو پیچیده
می فروشم به داروخانه
قرصم را می گیرم
آرام که شدم
دوباره می زنی بر سرم
مردانگی ام را
این بار کند شده روندش
بزن
من خوابم
امشب بیشتر می…
می…
میخوابم
بیشتر خواهی ماند در چشمانم
(( بزن
بال هایم را
اگر حرفی زدم
می توانی دمم را هم بچینی
باز کن
بزن بالهایم را))
باز که کرد
بال زد و رفت
حالا می زنم بالهایم را
و گوش هایم
امروز پنجره ها را باز که نه
توری بندان می کنند
عروسکی
دلم را باز که می کردم
می فهمم
پنجره توری می خواهد
به شمع بگو بمیرد
((- امروز سی و اَندی ست
که شمع و گل و پروانه سیاه پوشیده است
و بازی ما لی لی نیست
لنگ می اندازیم
صورتی که شد زمینش
- خودش اِند تفریح است
- الان سی و چندیست
- شمع باید بمیرد
قبلا برق نداشتیم
نفت نداشتیم
- شمع هایمان را با تابستان قسمت می کردیم
خورشید را شمع می کردیم
شمع دانی هامان سبز
جانهامان سرخ
کلاش و f و شاهین سیخی چند؟؟
-شمع ها باید بمیرند))
شمع ها را دار که زدند
پول آب می دهیم
پول گاز جدا!!!
ناخن هایم را هی …
گریه می کند
و حلقه ام خیس می شود
خیس که شد، دست هایم
لباس هایم قرمز می شود، و زرد
حالا
سرخی ناخن هایم از تو
و زردی اشک هایت از من
ما مــرده و تســلیم نگــاهت هسـتیم
از بوسیـدن تو شب به سـحر سر مستیم
بنشـیـن و ببیــن کرد لـبت با مـا چـه
کین چون مه و شب ما به رهت بنشستیم
اگر
شلوارت را هم
به من بدهی
باز هم
یک مشکل دیگری هم هست
حال
من را بی شلوار
پهن کن در خیابان
تا خشک نشده
تکیه ای باشم برای شورتهای خیس
علی شعر خانگی می گوید
شعر بی صنعت استاد
شعر لای انگشتان بی بی
وقتی تنور را الو می کند برای
نان پنیر صبح کویر
شعر چوب خان وختی
زمین می کوبد درد هایش را
از ترس شغال های شاعر
شعر نرینه
بیات شد شعرمون، ای داد و بی داد
زیاد شد حرفمـون، ای داد و بی داد
نگـاش کن جان من سیبیل استاد
تا تنبونش میـاد، ای داد و بـی داد
***
ادبیات پاس نکردیم، کوتا بیا استاد
حافظ رو باز نکردیم، کوتا بیا استاد
هرچی بگی که اینه منطـقه ی شعر
بازم ما بر می گردیم، کوتا بیا استاد
سوسیسم را امروز
کادو پیچیده
می اندازم به جانت
اگر سانسور را فاکتور بگیریم
سوسیسم خوشمزه ترین سوسیس دنیاست
با آن نگاه تیزش من را باد می کند
باد که کردم
جای ماه را می گیرم
ماه که نه
ماهی ات باشم
درگوشه ی حوض همسایه
گه گاهی سنگی بیندازی تا من دور سنگت پرواز کنم
…
دیروز دوباره پوتین های سربازی پدر بزرگت را پایت کرده بودی
فقط مانده چشم هایم که راه راه شود زیر قدم هایت
عجب حال عجیبی است وقتی
وقتی کفشهایت را می پوشی
می پوشانی چشم هایم را از نگاهت
نگاهت را می فروشی به هر مغازه ای
مغازه ای را که من را حراج هم نمی کند
نمی کند دلم در زیر کفش هایت گله ای
گله ای درنگاهم اوج می گیرد
اوج می گیرد نفسم در میانه ی سینه ام و در گلویم می ایستد
می ایستد و باز هم نگاه نمی کنی
نگاهم را هدیه می کند بغضم
بغضم هم اشک می ریزد
می ریزد از آسمان غم تو
تو می روی و مغازه ها را دید می زنی
…
اگر امروز را هم
مثل دیروز
مثل روز های دیگر
همین روز های لامصب که هی می آید و تو …
همین روز هایی که سال پیش را بی تو …
اگر امروز هم بیاید و برود
فردا راهم با خود ببرد
به من چه ربطی دارد
من ساخته شدم تا منتظرت باشم
هر چه بیشتر نیایی بهتر
شب
خوابم را برایم خواندی
از روی کتاب های کودکیم
داستان های شبانه ساعت 9 رادیو
خوابم نبرد از ترس آنکه خوابی جز خواب تو ببینم
از باران متنفرم ای خدا
از اشک های بهار
از عطر نفس تازه ی تو وقتی در آغوش می کشی من را
از باران متنفرم ای خدا
از اشک های تو
از یادآوردن غم هایت
باران گریه دارد ای خدا
از باران متنفرم
وختی در آغوش می کشد من را